محرم دل
من چه دانم كه تو آن محرم دل
پیش دل چه نوازم چه سرایم كه در این مهد فنا
من یار تو باشم كه تو شاهی در این محفل من
تو همان كعبه و معبود منی
تو بمان این دل من سیره عشق تو نشد
گرچه عشقت محرم دل گشت و نشد سینه سپر
من آزرده دل و افسرده ز حال ،
پریشان تو ام ،
به كه گویم كه رسد آه دلم
گر شنوی سخن از عشق دلم ،
من یار تو باشم كه تویی جان و دلم
زین جا و مكان ،
من به یاد تو روم به آن بتكده عشق و وفا
من عاشقم ،
عشق تو شد همسفرم
آرام نگیر و برخیز
مرا دریاب
زندگی
زندگی میان دو بی نهایت ،
میان ماندن و رفتن
تنها سكوتی می خواهد كه دائم بر خیال خود بپرورانی .
تا شاید روزی رمز و راز این فلاكتگاه آشكار گردد .
به سان برگی می مانی كه دائم سقوط در كمینت نشسته است .
باور نداشته باش كه تكیه گاهت با تو خواهد بود ،
تنهایت می گذارند تو را با این همه درد و غصه غم و اندوهت ،
میدانم باور نداری ولی تو با خود همانی باش كه می خواهی باورت سازند.
گر چه می دانم در این نیمه راه با خودنخواهی بود
دائم به یاد لحظه هایت خواهی بود
كه این گونه آشفته بر بالینت ساخت.
دیگر نه جای ماندن بود ونه جای گفتن ،
گفته ها بس نبود لکن برای فریاد زمانی نبود.
سرخ وسیاه
روزها گرچه می گذرند
و رفته رفته پایان می پذیرند
ولی هر نقش و نگاری همچنان حك می شود
صدای بلبل كه هر لحظه به گوش می رسد ،
صدای خش خش برگهای پائیزی ،
صدای باد لرزان ،
صدای طنین اندازت ،
گرچه این روزها
نه از صدای بلبل خبری هست ،
و نه صدای خش خش برگهای پائیزی ،
و نه ازصدای طنین اندازت . . .
به قول شاعر : نه باغبونیی هست و نه درختی
رفتن تو برای همیشه بود ،
نه برای امروز و فردا ، این تقدیر و سرنوشت است . . .
دیگر به یاد نمی آورم صداها را ،
نه رنگی دارد ، نه معنا و مفهومی ،
تغییر نخواهد كرد
صدایی هم نخواهد بود
دوباره به یاد می آورم جاده پر پیچ وخم را
نوشته هایم هنوز هم ماندگارند
این نوشتن و زنده كردن خاطره هاست
بیشتر می شود ولی به جایی نمی رسد
گرد وخاك است كه پنهانش می سازد .
نه صدایی هست و نه فریاد و فغانی ،
همان قاب عكس كهنه ،
سیاه و سفید ، لذت بخش ونفرت انگیز . . .
كاش می شد پروازی به اوج ندیدنها كرد
حال شكسته دست و بالی هستم ،
كه چیزی جزء نگاشتن حروف به جای مانده كاری نمی توانم بكنم .
بادی هم نمی ورزد ،
ساكت و سرد است ،
برقرار و پابرجا . . .
دل بریدن از قاب عكس كهنه عذابم می دهد .
گاه در تنگنای دل تنگیها می مانم ،
وگاه در تنگنایی بی رحمیها .
نه از رسیدن به اوج تپه خبری هست ،
و نه از آب و تاپ جاده های پر پیچ و خم افسانه های دور مانده
زمزمه های سرد وسكوتم نیز یاریم نمی دهد ،
باز تنها می مانم با آغوشی از یاد و خاطره ،
همان زمزمه های فلاكت بار ،
سكوت و سرگرمی من . . .
نه از گفتن خوبیها خبر است
و نه از مهر و محبت ها ،
آن همه رنگ نقاشی ها . . .
زیبا بود بوته ها و درختهای سرسبز خیالی ،
یادش به خیر بید مجنون را . . .
كاش چشم هایم به سكوتم عادت می كردند شاید . . .
نمی دانم پس این به كجا خواهم رفت
به كجا پر خواهم زد ،
افتاده بر گوشه ای زمزمه خواهم كرد
می پرستمت ،
می پرستمت . . .
بهتر است بنویسم
چه روزگاری كه این همه به دروغ می بندد .
مانده ام فردا را چه كنم ،
رنگ و نگاری بر دفترم می مالم
تا نقش و نگاری افتد بر دامان حیاتم ،
نقاشی شعر های بی معنی من ،
درد های فرو خفته من
برای تو می نویسم ،
پر از آه و ناه سوداگرانه . . .
چشمهایم خسته از بار نگاهت ،
خسته از این جاده خاكی ،
این صدای زوزوی باد لرزان بود .
گاه می توان شنید صدای آب ریزان را .
نمی دانم به كجا راهی می شوم
به نقاط بی انتها یا به نقاط بی رهسپار .
همان نگاه است ،
سرخ وسیاه ،
درست مثل تكه پارچه من و تو .
سکوت
. . . تو در هیاهوی صداها وامانده ای
به دنبال آوای دلت باش كه این همه راحتت می گرداند
بدان كه هیبتی دارد كه من و او به دنبالش هستیم
یادت باشد كه گوش از آوایت بر نداری
كه این همان پرتگاهی است كه سالهاست من و او به یاد داریم.
بی گمان دركت بالاتر خواهد رفت
نمی دانم
شاید زندگی آنچنان معناو مفهومی نداشته باشد
ولی تو سعی بر این داشته باش كه سكوت در میان سنگینی نگاهت باشد .
دیوانگی است كه خود در پی آن باشی در پی پستی ها و بی منطقی ها .
عقیده راستینی داری
پس چه شدآن رهگذر كه كوله بارش پر از سنگینی حرفها بود
مسافری از جاده ای خاكی كه نتوانست قدمی با قامتی راستین پیدا كند.
باید كمر را خم كرد تا خارهای چسبیده بر تن را دور انداخت .
آدمی همان است كه سكوتها را بر هم زند و فاصله ها را بشكند .
نمی شود باور كرد كه این همه تنها برای نوشتن باشد.
ریشه كندن از وجودت بسا مشكل است
چه باید كرد ؟. . .
كه زندگی همین است
سكوت فاصله بی یادو خاطره ماندن.
سكوت لحظه مرگی است در انتهای ماندن
پس این همه راه رفتن وبی راهه ماندن
چیز ی جزء ماندن نخواهد بود .
زندگی مملو از پستی هاو حقارتها
كوله باری از فریادها و وحشتها
دل تنگیها و نامردیها شد
شاید به یادت خواهد افتاد
پستی ها و نامردیها
كمی با خود باش
باور كن در قعر آن نامهربانیها خودت را خواهی یافت
می دانم
رهگذر برایت گفته بود
گاه در اوج حقارتها بودن و گاه در اوج بی رحمی ها بودن را
نه فكری برای رفتن است و نه فكری برای ماندن
همان نیمه راه است و همین فلاكتگاه .
تنها به یاد همین باش كه دیگر رهگذری نخواهد بود
دیگر باید خود حروف به جای مانده را بر قلم بیاوری
شاید
زندگی دوباره معنایی بیابد
شاید هم . . .
سكوت. . . سكوت. . . سكوت. . .
چه سخت است معنای این وا ژه
آنچه كه باقی است همین سكوت است .
تنها رهگذری هستیم به سوی نقاط بی رهسپار .
جاده همان است جاده ای پرپیچ و خم
تكرار دیروزی. . . همان فردا یه امروزی. . .
ای رهگذر
در این بیابان سرگشته وتنها وا مانده ام
به كدامین نقاب پناه برم گرچه زخود چیزی ندارم
برایم سایه ای باش
كه هر لحظه تسكین ده وجودم باشد
نجاتم ده از این گرداب عصیان گر.
فردا روزی دیگر است با من باش .
نمی دانم تو با خود چه می گویی . . .
تبلیغات