تبلیغات | منوی اصلی
پست الكترونیک خانگی سازی اضافه به علاقه مندیها تماس با مدیر سایت لوگوی من
![]() نویسندگان
موضوعات
آرشیو مطالب
لینکستان
لینکدونی
لوگوی دوستان
آمار وبلاگ
|
متولد ماه مهر
... عمومی ,
من چه دانم كه تو آن محرم دل پیش من مسكین ، گزیدی ز مكان پیش دل چه نوازم چه سرایم كه در این مهد فنا من یار تو باشم كه تو شاهی در این محفل من تو همان كعبه و معبود منی تو بمان این دل من سیره عشق تو نشد گرچه عشقت محرم دل گشت و نشد سینه سپر من آزرده دل و افسرده ز حال ، پریشان تو ام ، به كه گویم كه رسد آه دلم گر شنوی سخن از عشق دلم ، من یار تو باشم كه تویی جان و دلم زین جا و مكان ، من به یاد تو روم به آن بتكده عشق و وفا من عاشقم ، عشق تو شد همسفرم
|+| نوشته شده توسط آرزو در سه شنبه 20 دی 1384 و ساعت 06:01 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 26 دی 1384 ساعت 03:01 ق.ظ
آرام نگیر و برخیز ... عمومی ,
كار كوزه گر بود این گل واین نقش و نگار، گرچه بی عدالتی است كوزه شكستن . می چرخد و می ماند این چرخه دستش ، دست بر بلندای هنرش، گر چه می خواهد كه بپرسد كه چرا غم زده ای ؟ من نتوانم كه بگویم بی خبرم زاحوال و پریشان وجودش، كس ندانست كه این بیم وامید ز هراس از تن خسته و بد حال درونش ، خسته می سازد این جان مرا ، روح مرا دستهای پر چین و چروكش ، خاك رس می شناسد و این كوزه گری را ساخت از این كوزه گری ، آتش دل و سوزان درونش ، تو چه دانی چه نیاز است از این آب و گلش چه بسیارند از آن دولت بدخواه و بداندیش ، تو به كس نگویی این راز درونت ، گر چه آن راز دلت نیست ، فریاد دلت بود آرام نگیر و برخیز ، تو از آن بی خبری ، می شنود این حرف دلت را ، گر بخوانی ز نیاز و سوزان درونت . من و تو خواهان دلیم ، خواهان این جام عقیق ، ز مستی نی نوازیم ، ز عشق هم می سراییم كس نیاورد بر این دل خبر از جان وروانم ، خود بسته سفر ، عازم كوی و سرایم . این دل من رنگی نمی بازد جزء از دوری عشق ، من یاری كنم ، مرحمی باشم بر احوال پریشانش ، من این دل را چه نامم ، تو خود دانی كه من بی تو سرابم . بغض گلویت ، آه دردت ، می رساند سوزش داغ دلت را ، تو با من باش كه من تنهای تنهایم .
|+| نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه 18 دی 1384 و ساعت 06:01 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در سه شنبه 27 دی 1384 ساعت 12:01 ب.ظ
مرا دریاب ... عمومی ,
نسیم صدایت خسته می سازد روح آزرده مرا ، این چنین می پرستمت ای بتكده شور و عشق و صفا ، مرا دریاب كه من در پی نسیم وزانم ، شاید مرحمی باشد بر دردهای چند ساله من ، من چه دارم كه تو از آن بی خبری ، هر چه باشد این نیاز است از كنار تو می گذرد . این تن خسته من ، دستهایم خالی از حس وجودت ، پرستنده این بت و این جام عقیق ، من بی تو چه دارم در این محفل سرد و سكوتم ، گاه آه و ناله و گهگاهی این سردی سكوت ... تكیه گاهم همانند باد لرزانی است كه سراسر وجودم را به لرزه در می آورد . تنها به یاد تو آرام می گیرم پس این لرزه ، فقط تن خسته و افسرده من سكوت تو را می خواهد . این سكوت . . . همان سكوتی را كه در پی نگاهت بخشیدی . ![]()
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 17 دی 1384 و ساعت 10:01 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در پنجشنبه 22 دی 1384 ساعت 12:01 ب.ظ
زندگی ... عمومی ,
زندگی میان دو بی نهایت ، میان ماندن و رفتن تنها سكوتی می خواهد كه دائم بر خیال خود بپرورانی . تا شاید روزی رمز و راز این فلاكتگاه آشكار گردد . به سان برگی می مانی كه دائم سقوط در كمینت نشسته است . باور نداشته باش كه تكیه گاهت با تو خواهد بود ، تنهایت می گذارند تو را با این همه درد و غصه غم و اندوهت ، میدانم باور نداری ولی تو با خود همانی باش كه می خواهی باورت سازند. گر چه می دانم در این نیمه راه با خودنخواهی بود دائم به یاد لحظه هایت خواهی بود كه این گونه آشفته بر بالینت ساخت. دیگر نه جای ماندن بود ونه جای گفتن ، گفته ها بس نبود لکن برای فریاد زمانی نبود.
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 26 دی 1384 ساعت 06:01 ق.ظ
سرخ وسیاه ... عمومی ,
روزها گرچه می گذرند و رفته رفته پایان می پذیرند ولی هر نقش و نگاری همچنان حك می شود صدای بلبل كه هر لحظه به گوش می رسد ، صدای خش خش برگهای پائیزی ، صدای باد لرزان ، صدای طنین اندازت ، گرچه این روزها نه از صدای بلبل خبری هست ، و نه صدای خش خش برگهای پائیزی ، و نه ازصدای طنین اندازت . . . به قول شاعر : نه باغبونیی هست و نه درختی رفتن تو برای همیشه بود ، نه برای امروز و فردا ، این تقدیر و سرنوشت است . . . دیگر به یاد نمی آورم صداها را ، نه رنگی دارد ، نه معنا و مفهومی ، تغییر نخواهد كرد صدایی هم نخواهد بود دوباره به یاد می آورم جاده پر پیچ وخم را نوشته هایم هنوز هم ماندگارند این نوشتن و زنده كردن خاطره هاست بیشتر می شود ولی به جایی نمی رسد گرد وخاك است كه پنهانش می سازد . نه صدایی هست و نه فریاد و فغانی ، همان قاب عكس كهنه ، سیاه و سفید ، لذت بخش ونفرت انگیز . . . كاش می شد پروازی به اوج ندیدنها كرد حال شكسته دست و بالی هستم ، كه چیزی جزء نگاشتن حروف به جای مانده كاری نمی توانم بكنم . بادی هم نمی ورزد ، ساكت و سرد است ، برقرار و پابرجا . . . دل بریدن از قاب عكس كهنه عذابم می دهد . گاه در تنگنای دل تنگیها می مانم ، وگاه در تنگنایی بی رحمیها . نه از رسیدن به اوج تپه خبری هست ، و نه از آب و تاپ جاده های پر پیچ و خم افسانه های دور مانده زمزمه های سرد وسكوتم نیز یاریم نمی دهد ، باز تنها می مانم با آغوشی از یاد و خاطره ، همان زمزمه های فلاكت بار ، سكوت و سرگرمی من . . . نه از گفتن خوبیها خبر است و نه از مهر و محبت ها ، آن همه رنگ نقاشی ها . . . زیبا بود بوته ها و درختهای سرسبز خیالی ، یادش به خیر بید مجنون را . . . كاش چشم هایم به سكوتم عادت می كردند شاید . . . نمی دانم پس این به كجا خواهم رفت به كجا پر خواهم زد ، افتاده بر گوشه ای زمزمه خواهم كرد می پرستمت ، می پرستمت . . . بهتر است بنویسم چه روزگاری كه این همه به دروغ می بندد . مانده ام فردا را چه كنم ، رنگ و نگاری بر دفترم می مالم تا نقش و نگاری افتد بر دامان حیاتم ، نقاشی شعر های بی معنی من ، درد های فرو خفته من برای تو می نویسم ، پر از آه و ناه سوداگرانه . . . چشمهایم خسته از بار نگاهت ، خسته از این جاده خاكی ، این صدای زوزوی باد لرزان بود . گاه می توان شنید صدای آب ریزان را . نمی دانم به كجا راهی می شوم به نقاط بی انتها یا به نقاط بی رهسپار . همان نگاه است ، سرخ وسیاه ، درست مثل تكه پارچه من و تو .
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 26 دی 1384 ساعت 03:01 ق.ظ
سکوت ... عمومی ,
. . . تو در هیاهوی صداها وامانده ای به دنبال آوای دلت باش كه این همه راحتت می گرداند بدان كه هیبتی دارد كه من و او به دنبالش هستیم یادت باشد كه گوش از آوایت بر نداری كه این همان پرتگاهی است كه سالهاست من و او به یاد داریم. بی گمان دركت بالاتر خواهد رفت نمی دانم شاید زندگی آنچنان معناو مفهومی نداشته باشد ولی تو سعی بر این داشته باش كه سكوت در میان سنگینی نگاهت باشد . دیوانگی است كه خود در پی آن باشی در پی پستی ها و بی منطقی ها . عقیده راستینی داری پس چه شدآن رهگذر كه كوله بارش پر از سنگینی حرفها بود مسافری از جاده ای خاكی كه نتوانست قدمی با قامتی راستین پیدا كند. باید كمر را خم كرد تا خارهای چسبیده بر تن را دور انداخت . آدمی همان است كه سكوتها را بر هم زند و فاصله ها را بشكند . نمی شود باور كرد كه این همه تنها برای نوشتن باشد. ریشه كندن از وجودت بسا مشكل است چه باید كرد ؟. . . كه زندگی همین است سكوت فاصله بی یادو خاطره ماندن. سكوت لحظه مرگی است در انتهای ماندن پس این همه راه رفتن وبی راهه ماندن چیز ی جزء ماندن نخواهد بود . زندگی مملو از پستی هاو حقارتها كوله باری از فریادها و وحشتها دل تنگیها و نامردیها شد شاید به یادت خواهد افتاد پستی ها و نامردیها كمی با خود باش باور كن در قعر آن نامهربانیها خودت را خواهی یافت می دانم رهگذر برایت گفته بود گاه در اوج حقارتها بودن و گاه در اوج بی رحمی ها بودن را نه فكری برای رفتن است و نه فكری برای ماندن همان نیمه راه است و همین فلاكتگاه . تنها به یاد همین باش كه دیگر رهگذری نخواهد بود دیگر باید خود حروف به جای مانده را بر قلم بیاوری شاید زندگی دوباره معنایی بیابد شاید هم . . . سكوت. . . سكوت. . . سكوت. . . چه سخت است معنای این وا ژه آنچه كه باقی است همین سكوت است . تنها رهگذری هستیم به سوی نقاط بی رهسپار . جاده همان است جاده ای پرپیچ و خم تكرار دیروزی. . . همان فردا یه امروزی. . . ای رهگذر در این بیابان سرگشته وتنها وا مانده ام به كدامین نقاب پناه برم گرچه زخود چیزی ندارم برایم سایه ای باش كه هر لحظه تسكین ده وجودم باشد نجاتم ده از این گرداب عصیان گر. فردا روزی دیگر است با من باش . نمی دانم تو با خود چه می گویی . . .
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 05:12 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در دوشنبه 26 دی 1384 ساعت 04:01 ق.ظ
... عمومی ,
. . . و همچنان بین ما فاصله خواهد ماند و ما دلتنگ این ترانه ها می مانیم |+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در جمعه 9 دی 1384 ساعت 06:12 ق.ظ
تو را می خوانم ... عمومی ,
این آوای تو ، این هیاهوی تو ، دائم غرور سنگین مرا می شکند این ترانه ها ، این وقار تو ، این آوای پرابهتت ، نگاهم را سنگین تر می سازد . لحظه لحظه را با تو می سازم ، من ترانه ساز و تو آهنگساز و نی نواز من زلال می شود این نگاهمان این آب رود خانه ما روزهای سرد پائیزی ، زوزوی این باد لرزان ، به کجا می شتابد این آهوی جنگل ، سرگردان و بیراهه ماند اینجا کجاست دورتر از سرای کودکی ، تیره تر از رنگ دلتنگی ، پاسخ اینجاست ، کویر است و معنای آوارگی ، به یادم می سپارم لانه ویرانه را تنها و غریب نشسته بر دری ، آشفته و پریشان بود ، نگاه به نقطه کنجی ، چشمهای بی فروغش ، این نشانه از اوست ، ساده و ساکت ، ملال انگیز بود این نمای او ، می داند که وجودی ندارد ، می داند که این فاصله است ، برگها را می چیند و گلبرگها را می سازد ، معبد را ستایش می کند و باران را حس می کند ، این مسافر است که فاصله را می شکند دامنگیر خزلهای درختان می شود ، ره بسیار است و بیراهه ماند ، نگاهی می کند چیزی نمی یابد ، رها شد دست لرزانش ، دوباره شب نشین این ستاره ها ، این نگاه خسته و بارانیش ، صبور باش و تحمل کن ، این عادت است و تکیه باید کرد ، آزرده مباش ، این صحبت همیشگی است ، این چنین هم نگاهم مکن ، هنوز هم با تو خواهم بود ، ترانه می سازم و می خوانم ، تو این چنین تصور کن ای خلوتگاه من ای پر از رمز و راز تنهایی من ای اختیار رویای من اینچنین می پرستمت ، بتخانه تویی ، میکده خیال من ، آشفته و پریشانم مکن ، بی تو چه سکوتم من ، در این نگاه من تو با تمام قدرتی ، همان صدای آشنا ، فریادی از تنهاییها ، کاشکی که نگاهی باشد که آشنای تو باشد ، آشنای دیرینه من ، تویی که همچنان وفاداری ، تویی که این همه برای تو می نویسم بشنو این صدای لرزان مرا که حرمت سکوت تو را دارد . محرم دستهای سفید من ، اینچنین می پرستمت . کاش می شد تبسم یاریم می کرد خسته و افسرده ام با کوله باری از گله و شکایت من گله دارم گله از نبود تو تو را می خوانم و می پرستمت معبود من این کلام اولین و آخرین من حاکی از صداقت و مهربانی تو با آنی از تو در شکاف لحضه هایم هستم فاصله است و جاده طولانی . بهتر است سکوتی بکنم تا جوابی داده باشم به تمام دلتنگیها ، وگر نه سکوت لحظه هایم چندان برایم صادق نخواهد بود ، از میان رنگها انتخاب رنگ دلخواه چیزی جزء گمراهی و بی فایدگی نیست همین جاست که تنهایی و سکوت دوباره حکم فرما می شود صحبت از ماهی ها نشد آن سرای تنگ و تاریکش تیره مانند و نفس گیرش ماهی ها به فکر رفتن اند ، نه چراغی هست و نه مهتابی ، تنها قطعه سنگی می ماند به یاد رفتن ها ، نشانی از وجود ما . خالی شد مثل کویر این کنارما ، بیابان و صحرا بود این خیال ما ، خالی از درختهای بی شاخ و برگ ، خالی از خزلهای درخت ، این نمای آوارگی است
|+| نوشته شده توسط آرزو در شنبه 3 دی 1384 و ساعت 04:12 ق.ظ | نظر شما ()
ویرایش شده در شنبه 8 بهمن 1384 ساعت 07:01 ق.ظ
|
| Powered By MihanBlog - This Template Designd By Saber Kazemi |